خرید بک لینک
همهی ما…همه ی ما میمیریم.همه ی ما…بدون استثنا،کمی دیرتر.کمی زودتر. یک دفعه ناگهانی.تمام می شویم…یک روز همین خانه ای که سقف دارد خانه عنکبوت ها و لانه ی خفاش ها می شود،همین ماشینی که دوستش داریم زیر باران در یک گورستان ماشین زنگ می زند،همین بچه هایی که نفس مان به نفس شان بند است، می روند پی زندگی' href='/last-search/?q=زندگی'>زندگی یشان.حتی نمی آیند آبی بریزند روی سنگ مزار مان.قبل از ما میلیاردها انسان روی این کره ی خاکی راه رفته اند.مغرورانه گفته اند:مگر من اجازه بدم!مگر از روی جنازه ی من رد بشید…و حالا کسی حتی نمی تواند هم استخوان های جنازه شان را پیدا کند که از روی آن رد بشود یا نشود!قبل از ما کسانی زیسته اند که زیبا بوده اند،دلفریب،مثل آهو خرامان راه رفته اند.زمین زیر پای تکان خوردن جواهراتشان لرزیده.سیب ها از سرخی گونه هایشان رنگ باخته اندو حالا کسی حتی نامشان را هم به خاطر نمی آورد.قبل از ما کسانی بوده اند که در جمجمه ی دشمنانشان شراب ریخته اند و خورده اند.سرداران و امیرانی که گرزهای گران داشته اند، پنجه در پنجه شیر انداخته اند،از گلوله نترسیده اندو حالا کسی نمی داند در کجای تاریخ گم شده اند!همه این کینه ها،همه ی این تلخی ها،همه ی این زخم زبان زدن ها،همه ی این کوفت کردن دقیقه ها به جان هم،همه ی این زهر ریختن ها،تهمت زدن ها،توهین کردن ها به هم…تمام می شود.از یاد می رود و هیچ سودی ندارد جز اینکه زندگی را به جان خودمان و همدیگر زهر کنیم.اگر می توانیم به هم حس خوب بدهیمکنار هم بمانیمو اگر نه، راهمان را کج کنیم.دورتر بایستیم و یادمان نرود که همه ی ما می میریم،همه ی ما…بدون استثناء، کمی دیرتر…کمی زودتر، یک دفعه، ناگهانی…زندگی کنیم و بگذاریم دیگران هم زندگی کنند!

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 1:08

مردی چهار پسر داشت ، آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود؛ پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند. سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند.پسر اول گفت: «درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.»پسر دوم گفت: «نه، درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.»پسر سوم گفت: «نه، درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.»پسر چهارم گفت: نه، درخت بالغی بود پربار از میوه ها و پر از زندگی و زایش.»مرد لبخندی زد و گفت: «همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید. شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید. لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان بر می آید فقط در انتها نمایان می شود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند.»اگر در زمستان تسلیم شوید، امید شکوفایی بهار، زیبایی تابستان و باروری پاییز را از کف داده اید. مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند. زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین. در راههای سخت پایداری کن. لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 1:08

ملانصرالدین از محلى رد میشد دید که ۳ نفر به دعوا کردن مشغولند. پرسید چی شده؟ گفتند ۷ تا گردو داریم میخواهیم بین هم تقسیم کنیم. و ملا را بین خودشان قاضی کردنملا گفت خدایی تقسیم کنم یا انسانی؟گفتند خوب معلوم است خدایی تقسیم کن!ملا به اولی ۵ تا گردو داد به دومی ۲ تا و یک پسگردنی هم زد به سومیگفتند این دیگر چه جور تقسیم کردنی بود؟!ملا گفت اگر به دقت نگاه کنیند ، خداوند نعمتهایش را اینگونه بین بندگانش تقسیم کرده است...!عدالت با مساوات یکى نیست

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 1:08

ا ی که مرا خـوانـده ای،راه نـشـانـم بـده در شـب ظـلـمــانی ام،مـاه نــشـانـم بـده يوسـف مصری ز چـاه،گـشت چنـان پادشـاه گـر کـه طـريـق ايـن بُـود،چـاه نـشـانـم بـده بر قـدمت همچـو خاک،گريه کنـم سوزناک گِل شد از آن گريـه خاک ،، روح به جـانم بده از دل شـب می رسـد،نـور سـرا پـرده ها در سـحــراز مشرقت،صـوت اذانـم بــده سر خـوشـی اين جـهـان،لـذت يک آن بُـود آنچـه تو را خـوشـتـر است،راه بـه

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: سه شنبه 3 فروردين 1400 ساعت: 18:54

عشقته دلبر هاکرده مره از همه فراری لحظه لحظه هام به یادت دلبرم بیمه روانی همیشه به دور از همه شه اتاق دل تی ناری شو تا صبح نخوندمه برمکه بتا سواری من خامه با ته بپیوندم لحظه لحظه ها که دلبر ته نخانی مره ای یار دری با غریبه دلبر اگه سرنوشتم اینه بکشم کمی انتظار یا به عشق ته رسمه یا میمرمه از جداییه یار عشقه ته دلبر ها کرده مره از همه فراری لحظه لحظه هام به یاده دلبرو بیمه روانی همیشه به دور از همه

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: سه شنبه 3 فروردين 1400 ساعت: 18:54

خانه دلتنگِ غروبی خفه بودمثلِ امروز که تنگ است دلمپدرم گفت چراغو شب از شب پُر شدمن به خود گفتم یک روز گذشتمادرم آه کشید؛«زود بر خواهد گشت.»ابری آهسته به چشمم لغزیدو سپس خوابم بردکه گمان داشت که هست این همه درددر کمینِ دلِ آن کودکِ خُردآری، آن روز چو می رفت کسیداشتم آمدنش را باورمن نمی دانستممعنیِ «هرگز» راتو چرا بازنگشتی دیگر؟آه ای واژه ی شومخو نکرده ست دلم با تو هنوزمن پس از این همه سالچشم دارم د

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: سه شنبه 3 فروردين 1400 ساعت: 18:54

وای اگر مَرد گدا یک شبه سلطان بشود

مثل اینست که گرگی سگ چوپان بشود

هرکجا هُدهُد دانا برَوَد کُنج قفس

جغد ویرانه نشین مرشد مرغان بشود

سرزمینی که درآن قحط شود آزادی

گرچه دیوار ندارد خود زندان بشود

باغبانی که به نجار دهد باغش را

فصلهایش همه همرنگ زمستان بشود

ناخدا دلخوش این آبی آرام نباش

وای از آن لحظه که هنگامه ی طوفان بشوَد


برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: سه شنبه 3 فروردين 1400 ساعت: 18:54

بر مزار مـــــردگان خویش نالــیدن چه سود بی خبر از هم دگر آسوده خوابیدن چه سود؟ زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید ورنه بر سنگ مـــزارش آب پاشیدن چه سود؟ زنده را در زنـــــدگـــی باید به درد او رسید ورنه مشکی از برای مرده پوشیدن چه سود؟ با محـــبت دست پیران را ،عزیز من ببوس ورنه بر روی مـزارش تاج گل چیدن

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: سه شنبه 3 فروردين 1400 ساعت: 18:54

دوباره می سازمت وطن! اگرچه با خشت جان خویشستون به سقف تو می زنم اگرچه با استخوان خویشدوباره می بویم از تو گل به میل نسل جوان تودوباره می شویم از تو خون به سیل اشک روان خویشدوباره یک روز روشنا، سیاهی از خانه می رودبه شعر خود رنگ می زنم ز آبی آسمان خویشاگرچه صد ساله مرده ام به گور خود خواهم ایستادکه بر درم قلب اهرمن، ز نعره آن چنان خویشکسی که عظم رمیم را انشاکند به لطفچو کوه می بخشدم شکوه به عرصه ام

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: سه شنبه 3 فروردين 1400 ساعت: 18:54

ﺩﺭ ﺧﺎﻃﺮﺕ ﻣﺎﻧﺪﻩ آﻥ ﺷﺐ که ﺗﻮ ﺭﺍ ﮐﺮﺩﻡﺩﺭ ﮔﻮﺷﻪ ﯼ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺧﻮﺷﺖ ﺑﯿﺪﺍﺭ؟ ﮔﻔﺘﻢ که ﺑﺨﻮﺭ ﺍﯾﻨﺮﺍ ﺳﺮﺥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﭘﺮ ﺍﺯ آﺏ ﺍﺳﺖﺍﯾﻦ ﺳﯿﺐ ﺧﻮﺩﻡ ﭼﯿﺪﻡ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻃﺮﻑ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺧﻮﺭﺩﯼ ﻭ ﺧﻮﺷﺖ آﻣﺪ ﺧﻨﺪﻩ به ﻟﺒﺖ آﻣﺪﮔﻔﺘﯽ که ﺑﮑﻦ ﺣﺎﻻ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﺍﺯﯾﻦ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﯾﺎﺩﺵ ﻫﻤﮕﯽ ﺧﻮﺵ ﺑﺎﺩ ﻣﯿﺪﺍﺩﯼ ﻭ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡﺗﻮ ﺩﺭﺱ ﻣﺤﺒﺖ ﺭﺍ ﻣﻦ ﮔﻮﺵ به ﺍﯾﻦ ﺍﻗﺮﺍﺭ ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﻭ تو ﻋﺎﺷﻖ ﮔﻔﺘﻢ که ﺑﺪﻩ، ﺩﺍﺩﯼﻭآﻧﮕﺎﻩ ﻓﺸﺮﺩﻡ ﻣﻦ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺍﯼ ﯾﺎﺭ ﺷﺐ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﯼ ﺩﺭ ﭘﺸﺖ ﺗﻮ ﺑﻨﺸﺴﺘﻢﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﮐ

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: سه شنبه 3 فروردين 1400 ساعت: 18:54

زخمی اگر بر قلب بنشیند؛
تو ، نه می توانی زخم را از قلبت وابکنی ،
و نه می توانی قلبت را دور بیندازی.
زخــــم تــکــه ای از قــلــب تــوســت . . . .
زخم اگر نباشد، قلبت هم نیست.
زخم اگر نخواهی باشد ، قلبت را باید بتوانی دور بیندازی.
قلبت را چگونه دور می اندازی؟
زخـــم و قــلـبـت یـکــی هـسـتـنـد . . . .

، محمود دولت آبادی


برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: سه شنبه 3 فروردين 1400 ساعت: 18:54

شبی در حال مستی تكيه بر جای خدا كردم در آن يك شب خدايا من عجايب كارها كردمجهان را روی هم كوبيدم از نو ساختم گيتیز خاك عالم كهنه جهانی نو بنا كردمكشيدم بر زمين از عرش، دنيادار سابق راسخن واضح تر و بهتر بگويم كودتا كردمخدا را بنده ی خود كرده خود گشتم خدای اوخدايی با تسلط هم به ارض و هم سما كردمميان آب شستم سطر به سطر برنامه پيشينهر آن چيزی كه از اول بود نابود و فنا كردمنمودم هم بهشت و هم جهنم هردو ر

برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: سه شنبه 3 فروردين 1400 ساعت: 18:54

آسمان قسمت ما بود که بی بال شدیم
دل به فریاد سپردیم ولی لال شدیم
ما به این هنجره گفتم که لب وا نکند
عاقبت پای سکوت دل ما چال شدیم
انقدر می بزنم تا عجل آید به سرم رقص کنان
انقدر می بزنم تا عجل آید به سرم رقص کنان
عاقبت مست به دیدار خدا خواهم رفت


برچسب: نویسنده: نگار صالح‌پور تاريخ: سه شنبه 3 فروردين 1400 ساعت: 18:54

صفحه بندی